خاطره ای از سفر لنینگراد سنت پترزبوگ امروز : قرار شده تو یکی از روزنامه های شهرمون هر هفته یه ستونی رو به بنده اختصاص بدن تا از تجارب و خاطرات سفرهام با عنوان ” یک تبریزی در ینگه دنیا ” بنویسم امروز قرار بود اولین خاطره رو بفرستم سعی خواهم کرد که در حین خاطره گویی به تجربه ای که از اون سفر و خاطره هم دست پیدا کردم اشاره ای کوتاه کرده باشم و انتقال تجربه و فرهنگی هم داشته باشیم امسال یه ده روز مونده به عید که به رسم سالانه برای دیدار خانواده قصد برگشت به ایران رو داشتیم به سرمون زد که ما که این همه راه رو داریم میریم سر راه یه بازدیدی هم از سنت پترزبوگ یا همون لنینگراد قدیم داشته باشیم با خانم صحبت کردیم و تصمیم که نهایی شد مدارک رو دادیم برای ویزای روسیه دقیقا زمانی بود که یه صحبت هایی در مورد لغو روادید بین روسیه و ایران شده بود مدارک رو برداشتم و رفتم سفارت از مسئول ویزا پرسیدم خانم لغو ویزا انجام شده یا باید ویزا بگیریم که ایشون هم گفت نه هنوز دستوری به ما داده نشده خلاصه مدارک رو دادیم و سه روز بعدش ویزا حاضر شد روز موعود سوارهواپیما شدیم ولی با این تفاوت که سال های قبل که کلی سر کانتر به خاطر پاسپورت ایرانی سین جین می شدیم این بار در کمال تعجب هیچ کس حتی ازمون نپرسید کی هستی کجا میری ما هم کلی حال کردیم که گویا از ارتقا وضعیت بین المللی ایران و توافق هسته ای شاید باشه خلاصه سوار شدیم و بعد از 10 ساعت رسیدیم مسکو و بعدش با یه پرواز دیگه راهی سنت پترزبورگ شدیم وقتی که رسیدیم همانطور که انتظار داشتم کلی تو مرز پاسپورت رو زیر و رو کردن و زیر ذره بین بردن ما هم با خونسردی کامل داشتیم نگاه میکردیم ولی خداییش طوری پاسپورت رو زیر ذره بین برده بودن که ادم داشت یواش یواش شک میکرد به خودش , مدیون هستین اگه فکر نکنین که به ایرانی ها شک داشتن نه به قول دوستمون محبتشون زیاد بوده و میخواستن ما رو حتی چند دقیقه هم که شده زیاد ببینن خلاصه تو فکر بودم و حواسم پشت باجه پرت شده بود که یه دفعه با صدای مهر افسر زن درشت هیکلی که به پاسپورت زد به خودم اومدم و با تشکر روسی اسپاسی با پاسپورت رو گرفتم و رفتیم سوار تاکسی شدیم و به هتل رفتیم فردا صبح جاهایی رو که قرار بود بگردیم و از قبل تعیین کرده بودیم رو شروع کردیم اول که میخواستیم بریم بیرون خانم گفت بهتره کمی لباس گرم بپوشی هتل رو نگاه نکن بیرون سرده یه نگاه مغرورانه ای بهش کردم و گفتم مثل اینکه یادت رفته من بچه تبریزم ما به این سرماها نمی لرزیم ولی چشمتون روز بد نبینه همین که پامو از در هتل گذاشتم بیرون و چند قدمی از هتل دور شده بودیم به خانم گفتم خانم اون لباس های گرمی که گفتی دقیقا کجاست و دوباره برگشتیم و مجهز شدم مسئله ای که در اولین نگاه توجه من رو جلب کرد این بود که هیچ بنای تازه ساختی در این شهر وجود نداشت همه بناها قدیمی و هر کدام با کوله باری از تاریخ وقتی قدم میزدی مثل  اینکه دقیقا در تاریخ داری قدم بر میداری خیلی جاهای دیدنی داشت ولی دوتا چیزی که نظر منو بیشتر به خودش جلب کرد و قصد دارم که نتیجه گیری این خاطره قرار بدم یکی این بود که وقتی موزه میرفتی بچه های مدارس رو دسته دسته به موزه میبردن و چنان مسئولان موزه با عشق  در موزه تاریخ کشورشون بهشون توضیح میداد که ادم حض میکرد از یکی در این مورد پرسیدم گفت ما اکثر کلاسهای هنر و تاریخ رو سرکلاس نه بلکه تو موزه و گالری ها برگزار میکنیم چون انقدر منایع غنی هستش که محتوای کلاس در مقابل اینا هیچ هستن نکته دوم یه روز داشتیم تو خیابون نوسکی پراسپکت که یکی از خیابون های اصلی هستش راه میرفتیم نرسیده به کوچه 14 یه مطلبی نظر منو به خودش جلب کرد و به خانم هم نشون دادم و بهش توضیح دادم رو دیوار ساختمون یه تابلویی به رنگ آبی البته تابلو که نه کلیشه بود با زمینه ابی و خط سفید که روش نوشته بود Граждане! При артобстреле эта сторона улицы наиболее опасна معنیش این بود که شهروندان عزیز در هنگام پناه گرفتن این سمت ساختمان خطرناک است لطفا برای در امان ماندن از تیر دشمن به پشت ساختمان بروید خیلی برام جالب بود بعد که تحقیق کردم دیدم این کلیشه ها رو از زمان محاصره لنینگراد همین طوری نگه داشتن و ترمیم کردن حتی محلی برای قراردادن گل برای ادای احترام در مقابل تابلو هم ساخته بودن که مردم برای ادای احترام به کشته شدگان هر روز گل میزاشتن اونجا , برای اطلاع شما هم که شده بهتره بدونید محاصره لنینگراد به روسی  блокада Ленинграда عملیات نظامی طولانی مدتی بود که توسط نیروهای آلمانی بر ضد شهر لنینگراد – شهری تاریخی که امروزه با نام سن پترزبورگ شناخته می‌شود در جبهه شرقی جنگ جهانی دوم انجام گرفت. محاصره ۸ سپتامبر ۱۹۴۱، زمانی که آخرین جاده ورودی به شهر مسدود شد، آغاز شد . گرچه نیروهای شوروی ۱۸ ژانویه ۱۹۴۳ موفق به بازکردن یک راه باریک برای ورود به شهر شدند، اما آزاد شدن شهر تا ۲۷ ژانویه ۱۹۴۴، یعنی بعد از ۸۷۲ روز، به درازا کشید. این محاصره یکی از طولانی‌ترین و ویرانگرترین محاصره‌ها در تاریخ بود. خیلی برام جالب بود که چظور از بناها و یادگاری های تلاش های نسل های قدیم و پدرانشون به خوبی محافظت میکنن بعد ما چی هر چی بنای تاریخی داریم خراب میکنیم و به جاش برج می سازیم واقعا تا به حال به این فکر کردین که اگر کسی بیاد تبریز و بپرسه از این همه قدمت و تمدن چیزی هست که واقعا به عینه بازگوی این تاریخ باشه چی رو میتونیم نشونش بدیم ؟؟ همیشه باید پلی بین نسل قدیم و جدید باشه این اثار تاریخی پل های ارتباطی هستن بین نسل جدید و قدیم اگر این پل ها رو حفظ نکنیم رفته رفته نسل جدید هیچ چیزی از تلاش پدران و هویت خود به خاطرنخواهند داشت تا برای فرزندان خود بازگو و به تاریخ خود افتخار کنند و اونها هم در حفظ تاریخ خود کوشا باشند چون زمان ثابت کرده مردمانی که تاریخ رو فراموش کنن مجبور به تکرار اون هستن !!!

این مطلب هم میتواند برای شما مفید باشد   بررسی فنی وتخصصی مضرات امواج موبایل بر روی سلامت انسان